تبليغاتX
پاتیناژ واژه های درد
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مشکوکِ اسم
 

 

مشکوکِ اسم

 

 

نیست گیلاس و

هر چه تلخ

این بهار

            شکوفه می کُشد.

 

نام من عشق آیا؟ *

                     آیا؟

نشناختید و بی ربط

بی زمان و لامکان و چه بگویم.

می شکند این خطوط

می شکند الوار

                الواح

                ارواح

و رودخانه به انسان بریز!

می ریزد نطفه

می ریزد دیوار

نوری از این پنجره ها

             بر نمی تابم

                            رود ِ بی ماهی.

 

مشکوکم این شب

مشکوکِ اسم،

خالی ِ قدمهای کوچه گرد

بوی شعر و الکل

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نام من عشق است، آیا می شناسیدم؟  ـ  حسین منزوی

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد قائمي در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 12:56 | 

 

شاعر با توام !

دماغ به یوغ دادی ، بی آنکه بدانی. با هر نوشتن و گفتنت نمیدانی که خشت بنایی را می زنی که بنّایش برای اسارت تو آغاز کرده است. تو به بافتن میله هایی کمک می کنی که هزاران شاعر و غیر شاعر را احاطه می کند. بله بله تو بی آنکه بدانی ، دشمنی. در میان کلافی دست و پا می زنی که دشمنت با مکّاری تمام پیچ در پیچ کرده و سرگرمت.

شاعر نگاه کن! وظیفه ی شعر تو چیست؟ ارائه فن و دستور؟ جوابیه ای علیه برادرت؟ بزرگ کردنِ کاذبِ تو؟ دفاعیه ای بر وجودت؟ نه نه شاعر! نگاه کن! دشمن تو براحتی تو را ، تو را که جزو متفکرینی و مستقلین ، مشغولِ بازی ِ ساختگی اش کرده که مبادا به وظیفه ی اصلی شعر بپردازی! مبادا روشنی ات به بیرون از تو بسط کند. در ذهن مکّار او ، تو ، توی روشنفکر ، باید درگیر و مشغول مسائلی باشی که یک لحظه به وظیفه ی اصلی شعر ـ شعور انسانیت ـ نپردازی. آه شاعر ! وظیفه ی تو و شعرت چیزی جز مبارزه نیست. مبارزه برای کم کردن میله ها و برداشتن خشتهای زندانت ، زندانِ برداران و خواهرانت ، نگاه کن شاعر ! چشم باز کن ! دشمن تو بسیار ظریف و نکته بین است ، روانشناسانه و ماهرانه تو را ، ناخودآگاهِ تو را ، سرگرم بازی کرده و بازی ِ تو را بزرگ و مهم جلوه داده که مبادا به اصل فکر کنی ، مبادا تو ، توی روشنفکر ، تویی که در همه ی انقلابها و تحولات و آزادای ها نقش اول را بازی کردی (هر چند همیشه پشت پرده گذاشتنت)، مبادا روشنی ات را به دیگران منتقل کنی. سرگرم بودن و مشغول بودنِ تو به فرعیات و حواشی ِ بچه گانه و تفرقه بین تو و برادر و خواهر ِ شاعرت ، جایگزینی ِ نور کرم شب تاب به جای روشنایی خورشید ِ اندیشه ات ، این بهترین راهِ جلوگیری از بسط روشنی و روشنگری توست و وقتی توی واقعی ِ تو در میان نباشد ، عامه هم که......    خب دشمن تو با خیال راحت بر سر تو و مردم تو سوار است و تو فکر می کنی که روشنفکری و می توانی جامعه ات را نجات بدهی !! خوب نگاه کن ! تو چه قدمی برداشتی؟ جز اینکه سر در گریبانِ خودت بودی و دست به یقه ی دوستت؟

های شاعر با توام ! هااااااای! نگاه کن! نگاه کن!

 

 

نشسته بر بالایی که خودش بالا می خواند

می خواند

بچه ها همه به رقص و پدرم راضی

گشنه که می شود

بردارم را می بریم به نیش بکشد

نرقصیم ، می ترسیم و پدرم راضی

پس این خرگوش ِ باهوش کجاست؟

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد قائمي در جمعه 9 فروردین1387 و ساعت 10:37 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar