| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
نقابخنده
نقابخنده آنچه در این جا جا نمی گیرد جا گرفتنِ کلمه در جملگی است. آنچه شکسته پای تو نیست روزگار لنگ است. می افتی از بالای خودت می بلعد تخت تو را فرو می خورند بغضم را این درختان سر به زیر... این که می خندد نقاب من است اشکهای درونم دریاچه اند. بخند زیبای من ! بخند! با ماهی های افسانه ای این ارومیه بخند برقص! باز کن دستانت را ! باز باز باز کن که آویزان روزگاریم که تویی اگر نبودی اگر وایِ رابطه وایِ انسان. ـ ماهِ نیمه خودم را می بینم با لکه های تاریک نیمِ دیگرم شب است نیمِ دیگرم اگر تویی ـ کوکِ خمیازه های کشدارم کورِ خاطره های غمگین تا دیروقتهای این ستاره پلکی به هم می خورد و خواب می ریزد می میرد آفتاب بخواب! خلوت تر از این کوچه ها بخواب!
|+| نوشته شده توسط محمد قائمي در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت 20:5 |
|
منوی اصلی
پست الكترونيكآرشيو مطالب نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387فروردین 1387 |
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |